زندگی گذشت
و روز در پی روز های دیگر
غم ها و شادی ها را دیدند
عشق ها را به نظاره نشستند
گذشت ها و فداکاری ها را
تولد هاو بزرگ شدن ها را دیدند
مرگ راهم
نپار یدالله منوچهری
لحظه لحظه ی ما را در پناه امن خود جای دادند
و خاطره های زیبای زندگی را رقم زدند
نسل ها درپی نسلی دیگر
اما نسل جدید را خاطره یی نیست
با درگذشت خاطره ها
آنها هم فراموش شدند
دیگر کسی تحمل آن را نداشت
که بااو باشد
و این شد که
از خاطرها مان پاک شدند
خانه سفالی درویش منوچهری
امروز دیگر کسی آن را به یاد نخواهد آورد
ویادی از آن نخواهد کرد
***
خانه ها زیبای چوبی و سفالی
دیگردر شهر ما جایی ندارد
وآپارتمان ها و سنگ و سیمان جای آن راگرفته اند
کردکوی از رنگ و بوی سنت خالی گشته است

نپار حسین غلامرضاپور
آن زیبایی و گرمی زندگی
دیگر در رگ های شهر ما جاری نیست
زندگی نوین مارا از هم دور کرده است
گرمی و صمیمیت رفت
مردم به چیزهایی دلخوش کرده اند
که لایق دلخوشی نیستند
برادری و لطف و صفا کجاست
خانه هایی که خانه دل های بود
و بزرگترهایی که شمع چراغ خانه بودند
وهمه چون پروانه هایی گرداگرد آنها
***
و هنگامی که ساخت خانه شروع می شد
همه به نوعی کمک می کردند
و این همه دلی بود که دیوارهای خانه را بالا می برد
سفال گردانی یادش به خیر
بودن در این خانه ها چه لذتی داشت
و شب های شونیشت
زندگی برقرار بود نه تکلف
شادی برجا بود نه............
****
در قدیم سفره ها یکی بود
درکنار هم ، با هم و برای هم زندگی می کردند
بزرگتر ها واقعا بزرگ و چشم و چراغ خانه بودند
تکیه گاه کوچکتر ها
شکل سنتی خانه ها
ایجادگر گرمی بود
امروزه چشم و هم چشمی و دروغ وریا
وخودنمایی جای همه داشته های ما را گرفته است
مثل سنگ وسیمان دل ها سنگ شده است
بزرگتر ها یی بزرگیشان
در گذشته به جا مانده است
دل ها جای خود را به چشم وزبان داده اند
و باید گفت
مرگ این همه
یعنی مرگ زندگی