از پدر بزرگم شنیدم که
هشت سال بیشتر نداشت
دراثر یک بیماری ناشناخته
پدر ومادر ودو برادرش را از دست داد.

بخاطر همین موضوع ونداشتن سرپرست
حاج نصرالله شوهر خاله اش او را به خانه می بردو
سرپرستی او را قبول می کند و او در خانه بزرگ می شود و
بعد از گذست سالها خانه ای در نزدیکی
مسجد بالابلوک خریداری میکند وازدواج می کند
بعد از سالها زندگی با همسر اولش
با وجود داشتن چهار فرزند او را ازدست می دهد و
بعد ازمدتی با همر دومش ازدواج می کند .
وصاحب فرزندان دختر وپسر می شود
وقتی از اطرافیانم از درباره او می پرسم می گویند
انسان دست به خیری بود ودر خانه به روی همه باز بود .
آنچه از او به یاد دارم خاطراتی از دوره نوجوانی ام می باشد
وهمچنین عصای معروفش انگار در آخر عمر
نشانه قدرت وحاکمیتش برخانواده اش بود
خداش بیامرزاد
کردکوی -گلستان
[ شنبه سوم فروردین ۱۳۸۷ ] [ 12:42 ] [ کوروش مازندرانی ] [ ]